نماز ودعای فرج
37 بازدید
تاریخ ارائه : 5/12/2014 6:31:00 PM
موضوع: امامت و مهدویت

نمازو دعای فرج

ابو جعفر محمدبن هارون بن موسى تلّعکبرى براى ما نقل کرد که ابو الحسین بن ابى البغل کاتب براى او نقل کرده بود که گفت: کارى از ابو منصور بن صالحان بگردن گرفتم، ولى میان من و او اتفاقى افتاد که موجب پنهانى من گشت. او مرا خواست و تهدید نمود. ولى من همچنان پنهان میزیستم و بر خویشتن مى‏ترسیدم تا آنکه یک شب جمعه بطرف مقابر قریش رفتم و قصد نمودم که شب را (در حرم مطهر کاظمین علیهما السلام) بیتوته کنم. آن شب، باد و بارانى بود. لذا از ابو جعفر قیّم- کلیددار- خواستم که درها را به‏بندد، و سعى کند محلى را خلوت نماید، تا من در خلوت بدعا و سؤال از خداوند پرداخته و از داخل شدن آدمى که از او ایمن نبودم و میترسیدم مرا به بیند؛ در امان باشم. ابو جعفر کلیددار هم پذیرفت و درها را بست تا آنکه شب به نیمه رسید و باد و باران راه آمدن مردم را بحرم مطهر بست، و من با فراغت بال بدعا و زیارت و نماز مشغول گشتم. در همان موقع که سرگرم کار خود بودم، صداى پائى از طرف قبرمطهر حضرت موسى کاظم (ع) شنیدم. وقتى نگاه کردم دیدم مردى زیارت میکند و بر حضرت آدم و پیغمبران اولو- العزم درود میفرستد. سپس بر یک یک امامان درود فرستاد تا بصاحب الزمان علیه السّلام رسید ولى او را نام نبرد، من تعجب نمودم و گفتم: شاید فراموش کرد، یا اینکه امام زمان را نمى‏شناسد، یا اینکه مذهب او چنین است که امام دوازدهم را قبول ندارد. بعد از زیارت دو رکعت نماز گزارد، آنگاه آمد بجانب قبر امام محمد تقى علیه السّلام و همان طور زیارت کرد و بر انبیاء و ائمه درود فرستاد و دو رکعت نماز خواند من از او وحشت کردم. زیرا او را نمى‏شناختم. ولى دیدم جوانى که علائم مردى در وى کامل است لباس سفیدى پوشیده؛ و عمامه‏اى حنک دار بر سر و ردائى بر دوش دارد. در این وقت آن جوان مرا مخاطب ساخت و گفت: یا ابا الحسین بن ابى البغل! چرا دعاى فرج نمیخوانى؟ گفتم: آقاى من دعاى فرج کدام است؟ گفت: دو رکعت نماز میخوانى و سپس میگوئى:" یَا مَنْ‏ أَظْهَرَ الْجَمِیلَ‏ وَ سَتَرَ الْقَبِیحَ یَا مَنْ لَمْ یُؤَاخِذْ بِالْجَرِیرَةِ وَ لَمْ یَهْتِکِ السِّتْرَ یَا عَظِیمَ الْمَنِّ یَا کَرِیمَ الصَّفْحِ یَا حَسَنَ التَّجَاوُزِ یَا وَاسِعَ الْمَغْفِرَةِ یَا بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالرَّحْمَةِ یَا مُنْتَهَى کُلِّ نَجْوَى وَ یَا غَایَةَ کُلِّ شَکْوَى یَا عَوْنَ کُلِّ مُسْتَعِینٍ یَا مُبْتَدِئاً بِالنِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقَاقِهَا " سپس ده مرتبه بگو:" یَا رَبَّاهْ ‏" و ده مرتبه‏" یَا سَیِّدَاهْ "و ده مرتبه‏ "یا مولاه‏ " و ده مرتبه‏ " یَا غَایَتَاهْ " و ده مرتبه‏ " یَا مُنْتَهَى غَایَةِ رَغْبَتَاهْ " آنگاه بگو: " أَسْأَلُکَ بِحَقِّ هَذِهِ الْأَسْمَاءِ وَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ ع إِلَّا مَا کَشَفْتَ کَرْبِی وَ نَفَّسْتَ هَمِّی وَ فَرَّجْتَ غَمِّی وَ أَصْلَحْتَ حَالِی"  آنگاه هر حاجتى دارى از خدا بخواه. سپس گونه راست را روى زمین بگذار و صد مرتبه بگو" یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ یَا عَلِیُّ یَا مُحَمَّدُ اکْفِیَانِی فَإِنَّکُمَا کَافِیَایَ وَ انْصُرَانِی فَإِنَّکُمَا نَاصِرَایَ  "بعد از آن گونه چپ را بر زمین بگذار و صد مرتبه بگو " أَدْرِکْنِی " و آن را بسیار تکرار کن! سپس با یک نفس بگو: " الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ " آنگاه سر بردار که خداوند با کرم خود حاجت تو را روا خواهد نمود. موقعى که من مشغول بنماز و دعا شدم، او از حرم بیرون رفت، چون فارغ گشتم رفتم که از ابو جعفر کلیددار سراغ آن مرد را بگیرم و سؤال کنم با اینکه در بسته بود چگونه او داخل شد؟ دیدم درها همچنان قفل است. تعجب کردم و پیش خود گفتم شاید حرم در دیگر دارد که من نمیشناسم. رفتم بطرف ابو جعفر کلیددار؛ دیدم که از اطاقى که روغن چراغ در آن گذارده‏اند بیرون مى‏آید. من سراغ آن مرد را از او گرفتم که چگونه داخل حرم شد. ابو جعفر گفت: چنان که مى‏بینى درها همه بسته است و من هنوز درها را باز نکرده‏ام. من جریان را براى او نقل کردم: ابو جعفر گفت: این مرد مولى صاحب الزّمان صلوات اللَّه علیه بوده، مکرر در مثل چنین شبى که حرم خلوت است حضرتش را دیده‏ام. من بر آنچه از دست داده بودم تأسف خوردم. آنگاه نزدیک طلوع فجر از حرم بیرون آمدم و بجانب محله «کرخ» و جایى که در آن پنهان بودم رفتم هنوز آفتاب سر نزده بود که دیدم اصحاب ابن صالحان سراغ مرا میگیرند و محل مرا از دوستانم میپرسند. آنها از وزیر براى من امان آورده بودند و نامه‏اى بخط وى نشان دادند که نوشته بود: «همه چیز خوب است» من با یکى از دوستان موثقم بنزد ابن صالحان رفتم. او باحترام من برخاست و مرا کنار خود نشانید و طورى با من رفتار کرد که نظیر آن را از او بیاد نداشتم، سپس گفت: کار را بجائى رساندى که شکایت مرا بصاحب الزّمان علیه السّلام نمودى؟ گفتم: من دعا کردم و از وى سؤال نمودم. گفت: خوش بحالت. دیشب یعنى شب جمعه در خواب دیدم که مولى صاحب الزّمان مرا بانجام کارهاى نیک امر مى‏فرماید و چندان بر من سخت گرفت که هراسناک گشتم. گفتم: لا اله الا الله گواهى میدهم که آنها بر حق و هر حقى بآنها میپیوندد چه که دیشب مولى صاحب الزمان را در بیدارى دیدم که بمن چنان و چنین میفرمود. سپس ماجراى حرم مطهّر را شرح دادم و او از این مطلب تعجب کرد. بعدها کارى بزرگ و نیکوى بخاطر این معنى از وى بعمل آمد و من هم به برکت وجود مبارک امام زمان صلوات اللَّه علیه نزد او بجائى رسیدم که گمانش را نمیکردم.